نوشته‌ها
1:55 PM
چشم بر افق شوره زار تفتيده مي دوزم...
آرام و آهسته ماري از كنارم مي گذرد ،انعكاس پاهايم در قاب چشمانش پيداست: پيچ و تاب خوران ،سوسوكنان مي گذرد.
چشم بر افق شوره زار تفتيده مي دوزم:
باد مي آيد ،آرام و بي اعتنا فقط مشتي نمك بر تنم مي پاشد و هو هو كنان مي رود.
بوته خاري خش خش كنان مي رسد ،چونان چرخ چاه كه سالها و سالها به سما مي چرخد و مي خواند تا شايد دل زمين را به دست آورد اين نيز بيهوده ...
چشم بر افق شوره زار تفتيده مي دوزم ،چشمان نمك سوده ام را بر افق سرخ فام مي دوزم
چونان پدرم، چونان پدر پدرم، چونان پدران پدر پدرم پيش از آ‌نكه سنگ شوند،پيش از آنكه باد خسته و پر سوز تنشان را نمك سود كند،پيش از آنكه روح بيابان ببلعدشان...
...اولش با بي تفاوتي مارها آغاز مي شود ، بعد خراشهاي خار را بر چهره ات احساس نمي كني و تا چشم بر هم بزني پلك هايت افتاده اند و چشمهايت لبريز بلورهاي نمك شده اند.
اتفاق ساده ايست من نيز صخره اي خواهم شد و بعد از من پسرم...
هنوز نمي دانم پدرم راست مي كفت آيا: كه در افق تيره روزي ما ابري ظاهر نخواهد شد و هيچ باراني براي شستن نمكها از تن ما و حل كردنشان نخواهد باريد...نمي دانم ! چشم بر افق دارم هنوز تا...

منوی وبلاگ صفحه اصلی
پست الکترونيک
 
بايگانی
لينك سايت ايران 1130
وبلاگ جمعيت امام علي
وبلاگ معضلات اجتماعي
وبلاگ مراسم دعا
همياري ماه
لوگوی وبلاگ