نوشتهها
10:32 PM
سلام آقاي كانديدا!
ببخشيد آقاي كانديدا ولي تو اصلا شبيه او نيستي !
تو را مي گويم .تو كه امروز تصويرت بر ديوارهاي بزرگ شهرهاي بزرگ تكيه كرده و به ناز مي خندد
تو را مي گويم كه اصلا مرا نديده اي و نمي خواهي ببيني
حق داري در روستاي ما هيچ ديواري هم اندازه پوسترهاي تمام قد تو وجود ندارد .پس تو عكس هايت را چگونه به روستاي ما بفرستي!
ببخشيد آقاي كانديدا ولي تو اصلا شبيه او نيستي !
مي داني آقاي كانديدا با پارچه هايي كه كلمات زيبا بر آن مي تويسي و به داربستهاي بزرگ شهر هاي بزرگ مي آويزي مي توان تمام خانه ما را فرش كرد. با هزينه اش مي توان خانواده ام را براي ماهها و ماهها سير كرد.
ببخشيد آقاي كانديدا ولي تو اصلا شبيه او نيستي !
تو را مي گويم تو كه در پي صندليهاي بزرگ در شهرهاي بزرگ هستي .در روستاي ما هيچ صندلي وهيچ تريبوني براي حرفهاي مهم شما وجود ندارد و هيچ آدم بزرگي كه پاي حرفهاي شما بنشيند و سرش را از روي فهم بسيار با طمانينه تكان دهد .اهالي روستاي من آدم هاي كوچكي هستند و فهم حرفهاي بزرگ تو را ندارند.آقاي كانديدا! مردم روستاي من گرسنه اند
ببخشيد آقاي كانديدا ولي تو اصلا شبيه او نيستي !
تو اصلا شبيه او نيستي !
او كه گرمابه از خون گرمش لبالب شد .هم او كه به عشق وطن و هم وطن چهره خزينه را خضاب كرد.
مرد رهرو حق پرستي علي
مرد ايستادن تا پاي جان
خودت هم قبول داري هيچ كدام از عكس هايت شبيه او نشده است؟
1:55 PM
چشم بر افق شوره زار تفتيده مي دوزم...
آرام و آهسته ماري از كنارم مي گذرد ،انعكاس پاهايم در قاب چشمانش پيداست: پيچ و تاب خوران ،سوسوكنان مي گذرد.
چشم بر افق شوره زار تفتيده مي دوزم:
باد مي آيد ،آرام و بي اعتنا فقط مشتي نمك بر تنم مي پاشد و هو هو كنان مي رود.
بوته خاري خش خش كنان مي رسد ،چونان چرخ چاه كه سالها و سالها به سما مي چرخد و مي خواند تا شايد دل زمين را به دست آورد اين نيز بيهوده ...
چشم بر افق شوره زار تفتيده مي دوزم ،چشمان نمك سوده ام را بر افق سرخ فام مي دوزم
چونان پدرم، چونان پدر پدرم، چونان پدران پدر پدرم پيش از آنكه سنگ شوند،پيش از آنكه باد خسته و پر سوز تنشان را نمك سود كند،پيش از آنكه روح بيابان ببلعدشان...
...اولش با بي تفاوتي مارها آغاز مي شود ، بعد خراشهاي خار را بر چهره ات احساس نمي كني و تا چشم بر هم بزني پلك هايت افتاده اند و چشمهايت لبريز بلورهاي نمك شده اند.
اتفاق ساده ايست من نيز صخره اي خواهم شد و بعد از من پسرم...
هنوز نمي دانم پدرم راست مي كفت آيا: كه در افق تيره روزي ما ابري ظاهر نخواهد شد و هيچ باراني براي شستن نمكها از تن ما و حل كردنشان نخواهد باريد...نمي دانم ! چشم بر افق دارم هنوز تا...
5:38 PM
خدا را!خدا را! طبقات محروم جامعه كه هيچ چاره اي ندارند...
پاسدار حقي باش كه خداوند براي آنان مقرر كرده است...براي دورترين مسلمانان همانند نزديكترين آنها حقي وجود دارد و تو مسئول رعايت آن مي باشي.مبادا سرمستي حكومت تو را از رسيدگي به آنان باز دارد ،كه هرگز انجام كارهاي فراوان و مهم عذري براي ترك مسئوليتهاي كوچك تر نخواهد بود.
11:28 AM
هو انشاكم من الارض واستعمركم فيها
او خدائي است كه شما را از خاك آفريد و براي عمارت و آباد كردن زمين برگماشت(سوره هود_آيه 61)
فرمان داد زمين را آباد كنيد بي شائبه اي از ديدگاه سياسي خويش
او شما را از خاك آفريد و دم آبادگر خويش را بر پستي تنتان دميد.شما نيز دست آبادگر او باشيد. خاك را آباد كنيد بي دغدغه سياست، بي دغدغه رايي كه به دست مي آيد يا خير.
خاك را به آبادي بنشانيد ،همانگونه كه او تن خاكي شما را آباد كرد.
فرمان ساده ايست از جانب او:
زمين را،
زمين را،
زمين را آباد كنيد
2:30 AM
درسالهاي نه چندان دور من و همكلاسيهايم از پشت نيمكتهاي دانشگاه با هم برمي خواستيم.آنها به خيابان ميريختند و من...
و من بي تاب از درد آن كودك بيمار و بي دارو سر به بيابان بيمارستان ميگذاشتم .
چشمان من پر از اشك بود و چشم همكلايهايم پر خشم .
آنها پشت ميزهاي تميز مينشستند و كتابهايي با جلد گالينگور را ورق ميزدند و در پي تئوري اي براي نجات ايران بودند و من ...
و من خود را از نجات يك كودك هم خود را عاجز مي ديدم.
و اكنون پس از چند سال...
نميدانم همكلاسيهايم كجا رفتند ،تئوريهايشان به كجا انجاميد
اما
اما من هنوز چشمانم پر اشك، دستانم لرزان،و پاهايم بي تاب دويدن در پي كودكان بيمار و گرسنه است.
و امروز آبديده در كوره اشك خويش ،در كوره خون كودكان معصوم
به پشتوانه زاري و ضجه صدها مادر از تو مي خواهم بيايي و آباداني را به گوشه قلبهاي ويران سنجاق كني.
من تئوري نميپردازم، به خيابان نميريزم،شعار نمي دهم ، من به آغوش خويش استناد ميكنم.
آغوشي كه لبريز خونابه كودكان گرسنه و بيمار و جانداده است .
ادبيات سياسي من ساده است .آقاي كانديدا آن را درياب.
5:13 AM
سلام آقاي كانديدا
پدر و مادر من در اين كشور به دنيا آمده اند و من هم.
پدرم سالها و سالها تن به زير بار سنگين زندگي سپرد تا روزي هر چه التماس كرد كسي بارش را بر پشت تكيده او نسپرد.
كمر خميده و شكسته اش تا دم مرگ آماده سنگين ترين بارها بود اما حيف...
دستان پدرم زيبا بود، حتي آن زمان كه بلند ميشد و بر صورتم مينشست و صورتم را با سيلي سرخ ميكرد.گرم بود و امن بود.
تك تك پينه ها و شيارهايش براي صورتم آشناست هنوز.تك تك زخم هاي خشكيده و پوست انداخته اش
پدرم تا آخر عمر نتوانست حتي يكبار از ميوه هايي كه حمل ميكند دل سير بخورد.چقدر آرزو داشت بتواند روزي يك بغل از آن ميوه ها به خانه بياورد...بيچاره بابا!
از آن روز ،از آن روز كه پايش لغزيد و پشتش لرزيد و ميوه ها ريخت از آن روز غروب...
ديگر كسي پدرم را در ميدان نديد.ديگر كسي نخواست پدرم را در ميدان ببيند
همه او را رها كردند تا در شرمندگي شكمهاي گرسنه ما له شود.دستان او ديگر آن رمق را هم نداشت كه صورت ما را سرخ كند...بيچاره بابا چقدر تنها بود.
حالا پدرم رفته است.ديگر من و خواهر و برادرهايم هيچ پناهي نداريم .حتي آن پشت خميده هم نيست كه به آن تكيه كنيم.خسته و گرسنه و بي پناه در اين سرزمين و جزئي از اين سرزمين هستيم.وقتي كه ميرفت نگاهش رو به سوي شرق بود، از آنجا كه طلوع كرده بود از همانجا كه خورشيد طلوع ميكرد.از هما نجا كه باران مي آمد و درختان را نرم نوازش ميكرد. از همانجا كه ميتوانستي بدون منتي از درختان باغ ميوه بچيني .باران مي آمد و درختان را نرم نوازش ميكرد .
بابا صبحهاي زود با خورشيد طلوع ميكرد ما را به آهستگي بي آنكه خوابمان را آشفته كند ميبوسيد و تا غروب با خورشيد همنفس زمين ميشد.باران بود و خورشيد و بابا
باران مي آمد و درختان را نرم نوازش ميكرد ...روزگار خوبي بود
تا آسمان قهر كرد
آسمان ما را نديد ديگر
بابا ماند و ...
ما كوچيديم، بابا پير شد،شكست اما ماند ، هر روز باز با خورشيد طلوع ميكرد اما ديگر توان بوسيدن ما را نداشت. ديگر روي ديدن ما را نداشت گويا گاه با نهيبي ما را از خويش ميراند و ما ميدانستيم چرا
بيچاره بابا! چقدر دلش براي بوسيدن گونه هاي ما تنگ شده بود اما از شكمهاي نيم سير ما خجالت ميكشيد.
بيچاره بابا وقتي كه زمينگير شد...
.پيرمرد اين اواخر چشم از طلوع خورشيد بر نميداشت... چقدر خوب شد كه بابايم مرد.اين همه درد براي تن تكيده او زياد بود
سلام آقاي كانديدا
.نمي گويم بار را از دوش پدراني مثل باباي من بردار،نه .باري برايشان بياب آن ها هميشه آماده اند تا دم مرگ...
5:07 AM
با انتخاب هر فرد به عنوان رئيس جمهور ، شخص منتخب فرصتي در حدود 1+4*365 روز خواهد داشت تا مسئوليت خويش را در قبال ملت به انجام برساند .
ملتي که نه فقط در يک شهر يا استان بلکه در سراسر اين خاک پهناور مي زيند.در مساحتي در حدود 1648192 کيلومتر. رئيس جمهور بايد به فکر آباداني وجب به وجب اين خاک باشد ، از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب . راهي بس دراز است و فرصت اندک،راهي که مردی مي خواهد با قدمي در راه و انديشه آباداني در سر، مردي که توان آباد کردن روزانه حدود 1130کيلومتر از اين کشور را داشته باشد.از آنجا که جمعيت امام علي (ع) خود را عنصري از پيکره ملت و مسئول در برابر سرنوشت خويش و ديگر هموطنان مي داند بر آن است تا عرصه اي براي سنجش داعيه داران کسب مقام رياست جمهوري فراهم آورد .عرصه اي عملي براي اثبات تواناييها در جهت آبادسازي ايران.شخصي خواهد توانست رئيس جمهور باشد که امروز بدون دغدغه هاي ديگري که اين مقام اجرايي در پي خواهد داشت در عرض 24 ساعت 1130 کيلومتر از اين خاک پاک را به سبزي آباداني مزين سازد.
منوی وبلاگ
صفحه اصلی
پست الکترونيک
بايگانی
May 2005
June 2005
لينك
سايت ايران 1130
وبلاگ جمعيت امام علي
وبلاگ معضلات اجتماعي
وبلاگ مراسم دعا
همياري ماه
لوگوی وبلاگ